السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)
662
خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)
و علقمة بنمجزز بر فلسطين و عمروبنعبسة بر الاهراء و بر سواحل عبداللَّهبنقيس و بر هر شهرى عامل و فرماندارى بود . و بر اين اساس انبارهاى اسلحه و ديدهبانى شام و مصر و عراق تا به امروز برپا شد و امّتى كار خودش را به ديگرى واگذار نمىكرد ، مگر اينكه بعد از كافر شدن ، آنها را ساكت مىكردند و آنگاه انبارهاى اسلحهشان را به آنان تقديم مىكردند و در سال 17 اين كار استوار شد . سرى به من نوشت : از شعيب ، از سيف ، از ابوالمجالد و ابوعثمان و الرّبيع و ابوحارثة كه گفتند : و هنگامى كه خالد لشكريان را بازگردانيد و مردم دريافتند كه آن جنگ تابستانى چه بر بار آورد ، مردانى براى بخشش خواهى نزد او رفتند و مردمانى از شهرها از خالد بخشش طلبيدند و اشعثبنقيس از كسانى است كه در قنسرين از او طلب بخشش كرد پس به او ده هزار جايزه داد . و چيزى از كارهايش بر عمر پوشيده نمىماند و به ابوعبيده نوشت كه خالد را بر پا دارد . و پاهايش را با عمامهاش ببندد و كلاهش را از سرش بردارد تا آن كه آگاهشان كند كه جايزهى اشعث از كجا بود ، آيا از مال خودش ؟ يا از غنيمتى كه گرفته است ؟ پس اگر ادّعا كند كه از غنيمتى كه گرفته مىباشد ، به خيانت اقرار كرده است و اگر ادّعا كند كه از مال خودش است اسراف نموده و به هر صورت او را بر كنار مىكنم و كارش را به خودت مىسپارم . ابوعبيده به خالد نوشت ، او نزدش آمد ، سپس مردم را جمع كرد و بر منبر رفت ، بريد به پا خاست و گفت : اى خالد آيا از مال خودت ده هزار جايزه دادى يا از غنيمتى كه به دست آوردى ؟ پاسخش نداد . تا اينكه بسيار بر او تكرار كرد ؛ در حالى كه ابوعبيده ساكت بود و چيزى نمىگفت پس بلال به سويش رفت و گفت : اميرالمؤمنين دربارهى تو چنين و چنان فرمان داد . سپس كلاهش را برداشت و پاهايش را با عمّامهاش بست و گفت : چه مىگويى آيا از مال خودت يا از مالى كه به دست آوردى بود ؟ گفت : نه ، بلكه از مال خودم . پس او را رها كرد و كلاهش را برگرداند و با دستش عمّامهاش بر سرش گذارد و گفت : از واليان خود مىشنويم و اطاعت مىنماييم و موالى خود را بزرگ مىداريم و خدمت مىكنيم .